زنم هشت صبح باید با یک استاد دانشگاه مصاحبه کند. هفتونیم اما زنگ گذاشته. بیدار شدم و خواستم به دستشویی بروم. تنبلی کردم. نزدیک هشت بلند شد و رفت تو اتاق تا تلفن کند. دیشب پرسید باطری برای ویسریکوردر داریم؟ گفتم نمیدانم. نکند بیباطری مانده باشد. نچ...
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: پندار خلیلی
برچسب:
نویسنده: پندار خلیلی
برچسب:
نویسنده: پندار خلیلی
برچسب:
نویسنده: پندار خلیلی
برچسب:
نویسنده: پندار خلیلی
برچسب:
نویسنده: پندار خلیلی
برچسب:
نویسنده: پندار خلیلی
برچسب:
نویسنده: پندار خلیلی
دوازدهم اردیبهشت بود. شاید یکی دو روز اینطرف آن طرف. نمیدانم. خوش بودیم. ترم اول دکتری ارتباطات.نمیدانم چرا یحیی سرش را تیغ زده بود. مثل همیشه چند دقیقه دیر آمد سر کلاس. با چشم ازش پرسیدم این چه وضعیه. چشمانش خندید. چند روز بعد یحیی رفت. آخرین تصویری که از او دیدم... ولش کن... نمینویسم آن تصویر را.
با مهدی جلیلی رفتیم در خانهشان. از پسر خالهاش پرسیدیم راسته که یحیی؟ نگاهی کرد و زد و زیر گریه. مهدی هم همان گوشه دوزانو زار گریست. من اما هنوز مبهوت بودم.
گروهی داشتیم با استاد #کاووس_سید_امامی در تلگرام. خودش میدانست که نمیآییم جلسه بعد را. یحیی که نبود دیگر تمام کلاسها تق و لق شد. دستمان به کارعملی هم نمیرفت. من یکی که کارهای کلاسها را ترم سوم تحویل دادم تا بتوانم امتحان جامع دهم.
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: پندار خلیلی
برچسب:
نویسنده: پندار خلیلی